تبليغاتX
سفر به دیگر سو


سفر به دیگر سو

 

لما سمٌی القلب قلبا ؟

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 21:54 توسط بودای تنها| |

 

خواب ديدم در بياباني دراز
خاک راه از خون پايم رنگ شد
 از دو چشمم ريخت زنجير سياه
 حلقه زد بر دستهايم تنگ شد
اختري آويخت بر سقف سپهر
 مار شد پيچيد دور گردنم
 بر زدم فرياد : واي
 ابري چو کوه
غول شد افتاد بر روي تنم
 خنجري بر چشم خورشيدي نشست
قطره خوني به درگاهم چکيد
کوکبي افتاد بربامم شکست
 شب پره شد در غبار شب پريد
آفتابي سرخ در من سبز شد
 سبزها در زرد جانم ريخت گرم
 بانگ کردم وه چه آف...
اشکم ز شوق
قفل شد بر چفت لب آويخت نرم
جستم از خواب : آسماني تار تار
کفتري فانوس بر منقار داشت
 ماه مي ناليد و روي گونه هاش
جاي دندانهاي گرگي هار داشت
باز ديدم در بياباني دراز
خاک راه از خون پايم رنگ شد
 از دو چشمم ريخت زنجير سياه
حلقه زد بر دستهايم تنگ شد

 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 6:42 توسط بودای تنها| |


:قالبساز: :بهاربیست: